آورده اند که روستاي بزرگي با مقاديري مردمي صبور در گوشه اي از اين دنياي فاني موجود بود! مردم روستا حسب عادت براي رفت و آمد از راههاي مخصوص چهل تکه به اسم آسفالت استفاده کرده و هر روز صبح خيل جمعيت مرد و زن ، مرکبهاي خود يعني گور خر را از طويله بيرون کشيده و بعد از تيمار داري ، سوارش شده به محل کار مي رفتند .
اين بگذشت تا اين که کد خدا تصميم گرفت که يک خورده همچين حال اين ملت را اساسي بگيرد تا همگان بدانند که کد خدا کيلويي چنده ؟! به همين خاطر دستور داد که از فرداي آن روز راه آسفالت را بر روي کليه گور خران بسته و فقط آن گور خراني که حق اربابي را پرداخته و دم شان را به رنگ زرد رنگ آميزي نموده اند حق استفاده از راه آسفالت را داشته باشند .
بيچاره مردم از يک سو علف سهميه اي در تنگنايشان گذاشته بود و از سويي علف با نرخ آزاد از خود گور خر صاحب مرده گران تر در مي آمد و مهم تر اين که خود گور خرها بد عادت شده و افتخار نمي دادند در کوچه و پس کوچه و خاک و خل قدم از قدم بر دارند ... خلاصه مردم عاصي شده و مدام غر مي زدند ... تا اين که عده اي معلوم الحال و فريب خورده دهکده هاي مجاور ، مردم را تحريک کردند و همه اهالي صبح علي الطلوع در يک حرکت خودجوش سهم اربابي را پرداخته ، و دم الاغشان را زرد کردند و بدين ترتيب دهکده پر از الاغ دم رنگي شد ...

کد خدا وقتي فهميد که هر طور که مي نوازد اين مردم به آن آهنگ حرکات موزون توليد مي کنند ! پوز خندي زده و به جهت شيطنت ستاره اي از گوشه چشمش ساطع داد و نقشه ديگري کشيد بدين سياق که از فردا راه آسفالت فقط براي اسب هاي کد خدا مجاز است و مردم بايد با اسب هاي کدخدا و با پرداخت وجه مربوطه به سر کار خود بروند و در ضمن قلم پاي گور خري که قدم بر آستان اسب بگذارد شکسته خواهد شد ...
مردم بيچاره مستاصل مانده بودند ، آسايش سابق از دست شان رفته بود ، به غريبه هاي تازه وارد به روستا نمي تونستند يک آدرس درست حسابي نشان بدهند، گيج و ويج بودند و حتي خونه خودشون را هم نمي توانستند پيدا کنند ! ياد روزهايي که ميدان مرکزي دهکده قطب عالم امکان ! بود ديوانهشان مي کرد و از هم بدتر اينکه اسب هاي کد خدا با اين همه توپ و تشر و تبليغ ، قدرت سرويس دهي به خيل مردم آبادي را نداشتند و خلاصه عوام هر چه فکر کردند هيچ راهي به ذهن شان نيامد ...
دوباره فريب خوردگان و عمال دهکده هاي مجاور ، مردم روستا را تحريک کردند و اين بار مردم شباهنگام بر سر در خانه هايشان يک پرچم سفيد به علامت رضايت بابت خدمات فراوان کدخدا به اهتزاز در آورده و منتظر صبح دل انگيز نشستند .
پي نوشت :
-
مشمول الذمه است کسي که از اين قصه برداشت سوء نموده و آن را با قضاياي اتوبوس سريع السير ( بي آر تي ) و اجراي طرح ترافيک ، مشابه سازي نمايد .
- اين داستان غير واقعي است و فقط نام ها و مکان ها تغيير کرده است !
پ ن۱ : برگي از تبريز ۱۴۰۰ چاپ روزنامه سرخاب مورخه ۲۸/۷/۸۷
