++ چند روز قبل مصاحبهاي خواندم با مسئولي سياستگذار در امور آموزش و پرورش. و سوال از ايشان که چرا اين بلا را سر درس و مشق بچهابتداييها در آوردهايد؟ و البته خرده فرمايشات روانشناسانه آن مصاحبه شونده بماند و اين که القصه جواب ملوکانه ايشان، که شما نميفهميد و ما بهتر از شما به فکر آيندهسازان مام ميهن هستيم و خلاص. فيالواقع اگر شما هم مثل من ورثه داريد و به لطف نظام ارزشدهي تا حالا نمرهاي از نورچشمتان نديدهايد که تا پيشرفت و پسرفت بچهتان را بدانيد که هر چه به آن مسئول بزرگوار نفرين و دشنام و غيرهذلک حواله کنيد جاي دوري نميرود!!
يادش بخير نظامي بود نمره دِه و نمرهپرور! و بيستهايي که موقع آمدن مهمان پزش را ميداديم و حالا به لطف آب دوغ خيار «بخوانيم و بنويسيم» نه ميدانيم چه به دار است و چه به بار. اگر هم نظر و اعتراضي بدهيم که کلي عقايد روشنفکري بارمان ميکنند که شما نميدانيد نظام آموزشي مبتني بر نمره، بچه را خنگ بار ميآوريد درست مثل پدرش!!! و الخ....
دوباره يادش بخير ... کوکب خانم مادر عباس، چوپان دروغگو، تصميم کبري، زاغکي قالب پنيري ديد، من يار مهربانم، صد دانه ياقوت وقسعليهذا که نوستالژي کودکيمان بود و حالا نه خبري از آن قصههاي آموزنده براي بچه زمان گيم و پلياستيشن باقي مانده(که بيش از گذشته نيازمند آن قصههايند) و نه رمقي و حسي براي معلمهاست جهت بيان آنها.
فيالحال داشتم فکر ميکردم که بيايم به عنوان يک طرح توجيهي نو و نون و آب دار، موضوعات خاطرهانگيزآن روزگار را آبديت کنم شايد فرجي بشود و ما هم سري در بين سرها در بياوريم. ماحصل تحقيق طاقتفرساي شونصد ساعته!!چيزي مثل موضوع ذيل از آب در آمد...


++ کوکب خانم مادر عباس بود اما برو بچهاي مجتمع آپارتمانيشان کوکي صدايش ميکنند. چوپان دروغگوي سالهاي قبل که با گرگ آمد گرگ آمد، مردم را سر کار ميگذاشت با کوکي روي هم ريخته و با او زندگي ميکند، همسايهها ميگويند صيغهاش است... الله اعلم! چوپان دروغگو حالا يک سوپر گوشت سه نبش در بهترين چهارراه دارد و با فروش گوشت خر دمودستگاهي براي خود بهم زده بيا و ببين. عباس (پسر کوکب خانم) به شنيدن مفارقت ننهاش با چوپان دروغگو، رگ ناموسياش پُف کرد اما چون در جامعه چند صدايي و ترس از طومار کمپين زنها و اين که بالاخره زنها هم حق و حقوق دارند، هيچ کاري نتوانست بکند و با حشيش و ترياک خود را به بيخيالي زد. عباس مدتي هم عاشق کبري شده بود، درست است که کبري يک زماني تو عالم بچگي تصميم کبري گرفته بود تا از کتابهايش مواظبت کند ولي حالا به سند مانده از خريتش واسه بچههاي دوم ابتدايي آن روزها هِر هِر ميخندد.
تا چند وقت قبل کبري هر روز با عباس چت ميکرد اما بعد يه مدت در رومچت به BUZZهاي عباس جواب نداد. چون به پتروس Join شده بود. پترس بچه باحالي است و روزي روزگاري انگشت خود را درون سوراخ سد کرد و مردم را از نشت و شکست سد نجات داد و آن «انگشت به سوراخ کردن» باعث شد که او جايزه صلح نوبل بگيرد. کبري در فيسبوک نوشته که قرار است پترس برايش دعوتنامه بفرستد تا او به ينگه دنيا برود. سر همين مسئله، عباس اعتيادش را از ترياک به کراک تغيير کاربري داده، و نعشش را بروبچههاي سپور شهرداري به يکي از آسايشگاههاي دولتي ترک اعتياد بردهاند.
روزي روزگاري، گاو ماما میکرد، گوسفند بعبع میکرد، سگ گله واقواق میکرد و همه با هم فریاد میزدند: حسنک کجایی؟ اما حالا فرق کرده، آخر ميدانيد باباي حسنک هر چه ملک و باغ و طيور در روستا داشت فروخته و آمده شهر و زده به کار بساز بفروش. و حالا همکلاسي کودکي عباس يعني حسنک فرت وفرت با سانتافاي مشکياش جيافهايش را به ويلاي شخصياش ميبرد و او به خاطر فاصله طبقاتي افسردهتر شده و اعتيادش فزونتر!
امين و کرم هم در کلاس اول ابتدايي باهم انار ميخوردند، حالا چشم ديدن همديگر را ندارند. امين در جبهه يکي از پاهايش را از دست داده و خيلي يک جوري شده است و انگار تو باغ نيست. ريز علي يک کيوسک کوچک فروش سيگار و تنقلات در يکي از خيابانهاي شلوغ دارد. اکرم ديروز در حالي که قرص اکس انداخته بود در خيابان رانندگي ميکرد و سر تَوهم مصرف قرص، ماشين را به کيوسک ريزعلي کوبيد و چون در کيوسک ريزعلي نوشيدنيهاي الکلي مخفي بود، صداي انفجار به هوا برخاست.
پن1: چاپ هفته نامه آذرپيام 90/2/17
پن2: هفتهنامه آذرپيام شماره 363 را از اينجا دانلود کنيد.
پن2: هفتهنامه آذرپيام شماره 364 را از اينجا دانلود کنيد.


