آقای کاندیدا!
بر خلاف رسم و رسوم همه سرمقاله های این ایام، که یا به مسئولین کنایه می زنند و یا دعوت به حضور حداکثری کرده و تنور انتخابات را گرم می کنند و یا در بی رحمانه ترین قلم زنی حتی آفتاب را انکار می نمایند، می خواهم سنت شکنی کنم و ژست سرمقاله گی این وجیزه را رسمی نکنم! می خواهم فقط با تو حرف بزنم که نمی دانم انتخاب خواهی شد یا نه!...
اولین بار امروز صبح زود پوسترهای تان را دیدم، منتظر سرویس اداره بودم و تا آمدن آن با تصاویرتان حرف زدم، یکی تان ژست جدی گرفته بود، آن یکی لبخند ژکونت می زد و این دیگری ... بگذریم گفتن این حرف ها که دردی را دوا نمی کند. بگذار برویم سر درد دل اصلی تر...
چند روز قبل برای کپی گرفتن از صفحات شناسنامه ام وارد مغازه ای شدم. جوانک پای دستگاه کپی، وقتی به صفحه انتخابات شناسنامه ام رسید، پوز خندی زد و گفت: «شما که اِند دموکراسی تشریف دارید و جایی برای ممهور این بار شناسنامه تان نمانده؟» با لبخند تلخی که حالی اش کنم از سوالش خوشم نیامده گفتم: «تازه این شناسنامه را 12-10 سال قبل تعویض کرده ام وگرنه صفحه ممهور شناسنامه ام بیش از اِند دموکراسی به زعم شماست...»
از مغازه بیرون زدم و پشت رُل، اولین انتخاباتی را که در مسجد حاج آقابابای خیابان حافظ حضور داشتم در ذهنم مرور می کردم. به نظرم انتخابات ریاست جمهوری بود یا خبرگان! یادم نیست ولی هر چه بود اولین مشارکت سیاسی عمرم محسوب می شد، خیالاتم از این مسجد هم عقب تر سُر خورد... به دوم ابتدایی سال ها قبل که با پدر به پای صندوق رای رفتیم و این یکی را خوب یادم است که انتخابات مجلس بود و کاندیداها بسیار! و پدر در آن روزهای آرمانی جنگ، با وسواس و تحقیق نام کاندیداهای مورد نظرش را در کاغذی نوشته بود که مبادا در پای صندوق، اسمی را از قلم بیاندازد. به اصرارم نام کاندیداهای مورد نظر او را، من روی برگه آرا نوشتم، پدر دیکته وار می گفت و من هجی کنان می نوشتم، پدر در آن جا نیز غلط های املایی ام را یادآوری می کرد که اسم فلانی را با صات می نویسند نه با سین! و من در عالم بچه گی برای این که برگه آرا قلم خورد نشود، سعی داشتم طوری آن سین را صات کنم که پاکی برگه رای از بین نرود ... خوب یادم است که بعد از نوشتن اسامی کاندیداهای پدر، در حاشیه برگه شعارهای معروف آن زمان که سر صف مدرسه می خواندیم را نوشتم؛ مرگ بر آمریکا ـ مرگ بر منافقین و صدام ـ خدایا خدایا تا انقلاب مهدی .... و اطراف شان را ستاره باران کردم... و با چه فیگوری آن برگه را به صندوق رای سپردم و فردای آن روز چه فاتحانه به هم سن و سالانم پُز شرکت در انتخابات را دادم... باور می کنی آقای کاندیدا که من و هم نسل های آن روزهایم از وقتی الفبا بلد شدیم در انتخابات شرکت داشتیم... و سرودهایی که از تلویزیون بلر سیاه سفیدمان می دیدیم را که حتی چند صباحی بعد از انتخابات می خواندیم؛ من رای می دهم ـ تو رای می دهی ـ برای آزادی، برای استقلال....
حاشیه نمی نویسم، این ها نوستالژی من و مردمم هست که با هزاران امید به پای انقلاب هستیم تا بلکه سنگی بهتر روی سنگ بند شود، وگرنه روده درازی و گفتن از خاطرات کودکی تومنی صنار افاقه ندارد.
راستی آقای کاندیدا! قبول دارید که شیرینی برخی انتخاب ها به این است که کاندیدای مورد نظر، «خیلی مردمی تر و بی واسطه تر» است، بعله ... قبول دارم شما هم «مردمی» تشریف دارید، منتها اگر بدتان نیاید و البته آن چه که اکثرا دیده ایم حکایت از آن داشته که این «مردمی» بودن شما تا پایان روز انتخابات اعتبار دارد و از فردایش یا انتخاب می شوید و چهار سال فی امان اله... و یا این که انتخاب نشده و سی کار خود می روید و هر چه برنامه و طرح در ذهن تان بود که در کوزه گذاشته و آبش را نوش جان می کنید، انگار نه انگار که احساس تکلیف تا دیروز خفه تان نموده بود. خُب مرد حسابی! حالا انتخاب نشدی آن طرح و برنامه های به زعم خودت فربه را به منتخبان رو کن بلکه به کار آید! نکند حس تکلیف، تعریف دیگری دارد؟!!
یک چیز دیگری هم هست که به نظرم آن انتخابات های زمان کودکی ما، خیلی خالص تر از حالاها بود که شما در جناح بازی و ائتلاف دنبالش هستید، راستی یادم رفت بپرسم شما جزء کدام ائتلاف هستید؟ نکند شما هم مثل من هنوز نمی دانید که ائتلاف را با سین می نویسند یا با صات!! خُب اگر این طور باشد، که کلاهتان پس معرکه است! کاندیدایی که این جزئیات را نداند، می خواهد فردای پس از انتخاب چه کند؟ بالاخره هرکسی را باید به نوعی راضی کرد، حالا اگر خلوص و رضایت خالق و این جور شعارهای دهان پرکن هم نبود که یک طوری رفع و رجوع می دهیم، ولی جواب هم حزبی ها و فلان سرمایه گذاری را که سرمایه اش را به شمایل ما آذین کرده و به در و دیوار شهر زده را نیز باید داد...! باز هم انگار من خام فرق سین با صات را قاطی کردم، بگذریم....
آقای کاندیدا! بگذار بغضی را که بیخ گلویم گیر کرده برایت بگویم، خدا را چه دیدی شاید همین بغض افاقه کرد و این ستادهای ملون و هزینه هایی را که متحمل می شوی را به جور دیگر تبلیغ نمودن و معرفی اهدافت تغییر دادی. چند روز قبل با پسر هشت ساله ام در دکان «محمد آقا باقلا فروش» که ما «ممد پَخله چی» می خوانیمش، مشغول باقلا خوری بودیم. سه جوان نیز کمی آن طرف تر مشغول بودند و خنده و مزاح های رایج جوانی را نیز رد و بدل می کردند اما الحق و الانصاف حرف نامربوط نمی زدند، در همین اثنا یکی از طرفداران شما که در حال پخش کارت های ویزیت تان بود، وارد مغازه شد و به روی هر میز کارت ویزیتی از شما را قرار داد و رفت. پسر من در عالم کودکی شروع به جمع کردن آن کارت ها کرد تا با آن ها بازی کند! وقتی از آن جوان ها اجازه خواست تا کارت روی میز آن ها را نیز بردارد، یکی از آن ها گفت: داداش بردار، انتخاب های ما «ویزیتی» نیست... خنده من، او را متوجه خود کرد، برگشت و گفت:« وا... ما پس از سی سال می دانیم که روی دیوار چه کسی باید یادگاری بنویسم!» گفتم: «چطور؟» گفت: «شکر خدا که این روزها همه جا رسانه است و دیروز و امروز همه برای یکدیگر مشخص است. خوشبختانه تقوا، صداقت، بی بند و باری و معیارهای دیگر کاندید جماعت به طرفه العینی برای مردم مبرهن می شود» گفتم: «ولی همه که به رسانه دسترسی ندارند، تازه خیلی از خصوصیات کاندیداها هم نهان است» در حالی که لیوان دوغ را هورتی سر می کشید برگشت و گفت: «نه! دیگه مردم با تجربه شده اند و تا کسی لب باز کند نمره اش را می دهند ....»
جناب کاندیدا، سرت را درد نیاورم. مخلص کلام این که برای شناخت معیارهای انقلاب و میزان وفاداری و تشخیص مردم، نیازی به میز وزارت و صدارت و سمینار و کنفرانس و غیره ذلک نیست، صاحبان انقلاب در همین بساط ساده باقلافروش قادرند سره و ناسره روزگار را تشخیص دهند و انتخاب کنند، حالا اگر خدای ناکرده فلان کارخانه داری وعده تقبل هزینه هایت را داده و یا فلان حزب و جناحی تو را در لیستش قرار داده و یا این که خودت آن قدر جو گیر شده ای که گویی رای اول شهر را از الان در کیسه داری و مدام به اندازه سه برنامه توسعه بیست ساله وعده و وعید می دهی، در جریان باش که پشت انقلاب به مردم مستضعف و خیلی معمولی گرم است و رای این جماعت هم آگاهانه تر از آنست که در سرلیست ها و هزینه های آن چنانی جایی برای آن باشد. باور نمی کنی بیا باهم به مغازه «ممد پَخله چی» برویم مهمان من!... راستی آقای کاندیدا یادم رفت بگویم: سلام!
پ ن: چاپ آذرپیام شماره 402
برچسبها: انتخابات, کاندیدا


