این دومین نامهای است که برایت مینویسم . اولینش را چهار سال و اندی پیش در سالن انتظار بیمارستان زکریا نوشتم که منتظر قدومت به خانه دل بودم ...نمیدانم آن نامه را کجا گذاشتهام احتمالا لای خرت و پرتها یا کتابها و جزواتم هست باید بگردم پیدایش کنم و بگذارم ور دلم تا به سلامت به صاحبش برسانم ... یادم است که در آن نامه هم گفتم که دوست دارم جواب این نامه را وقتی هم سن و سال الان من شدی به فرزندت بدهی ، هر چند جبر و فشار زمانه ایجاب می کند که زودتر از من و تصورم مرد شوی تا کمرت تحمل مشکلات روز مره را داشته باشد و به اصطلاح امروزیها کوپ نکنی .به خدا بدبین نیستم اما سالی که نکوست از بهارش پیداست ....
اکنون تو آرام کنارم خوابیدهای و مثل همیشه سرت چه عرقی کرده ، شبنم عرق صورتت را زیباتر نموده ... الان است که بلند شوی و آب بخواهی مثل همیشه ...
همیشه خدا دلم برای همنسلهایم می سوزد ، نه خوشی و راحتی نسل قبل از خود را داشتیم و نه ناز و ادعاهای نسل بعدی را ... نسلی که در آتش جنگ و انقلاب بزرگ شدنمان را کسی نفهميد، کوچک بودیم و سن و سال جنگ نداشتیم ، در مدرسه مشق جنگ آموختیم و سر صف برای رزمندهها دعا کردیم و 2تومان پول تو جیبیمان را برای کمک به جبهه ها به صندوق انداخته و چه حالی کردیم وسط امتحان ریاضی آژیر کشیدند و رفتیم پناهگاه ... صدای پدافندها و بمباران میآمد و غفلت کودکی مان را ببین که در آن تاریکی پناهگاه پی تقلب بودیم و از این و آن جواب سوالها را می پرسیدیم، غافل از اینکه این صدای جنگ واقعی است که به شهرها کشیده شده ... اطلاعیه آمدن شهید ... نوحه های آهنگران ... اسیر شدن بابای رضا ...
(( روزگار غریبی است نازنین )) شعری که خیلیها حتی شاعرش را نمی شناسند اما از زبان داریوش بارها شنیده اند... زمان ما این یارو خواننده محافل غیرانقلابی بود ، بعضی جوانها آنقدر مجذوبش شدند که مدل مو و صورتشان را عین او بزک نمودند و مثل او معتاد و مفنگی ... کجایند آنهایی که در آن دوران گوش کردن به ترانههای این چنینی را مذموم می شمردند و شانه کردن مو و دیدن فیلم سنگام هندی را عین معصیت ... دنیای ما به باری بهر جهت تمام شد مرحمت فرموده سری به دبیرستانها و دانشگاهها بزنید تا ببینید آقازادهها و خانم زادههایتان در عالم هپروت و اکسپارتی چگونه معادلات دو مجهولی و سه مجهولی حل می کنند و ایکس را با علامت منفی به زیر رادیکال می برند !...
نه ماهواره و اینترنت بود که پایمان به اصطلاح بلغزد و نه بی حیاییهای این چنینی که عذاب وجدان خواب شبمان را سلب نماید . تا به خود جنبیدیم درس بود و دانشگاه و کار و بعد مستقیم ازدواج ، این فرمولی بود برای طی صراط مستقیم ...
طاها جان ! هميشه خدا اهل حاشيه نويسي هستم و متن بر پينوشتم مغلوب ... با اتمام جنگ تلويزيون هاي رنگي راهي خانههايمان شدند و متمدن شديم ، ادبيات کلاميمان عوض شد واژههايي مثل برادر ، خواهر ، التماس دعا و طيبها... را در بغچه پيچيده و کلمات دلبرکانهاي چون : مرسي ، آي لاوي يو ، باي جايگزين ...
باز هم می گویم (( روزگار غریبی است نازنین )) دست به هر دری می زنی دستگیرهاش به دستت میماند به طلا دست میزنی مس میشود و مس به مفرغ و مفرغ به حضیض و خاک ...
مبرهن است که همه مشکلات تقصیر محصولات چینی است که به تقلب و ارزان فروشی دنیا را تسخیر نمودهاند ... کاش لااقل این قلب ذلیل مردهمان نیز از جنس چینی بود و به نداری و گرسنگی دخترک همسایه می شکست و فرو می ریخت ...
می دانی طاها جان ! کارمان شده از صبح تا شب سگ دو زدن ، حظش این جاست که فرصت فکر کردن را هم نداریم ، هر روز خدا برای فردایش آن قدر کار است تا شاید این بند پاره زندگی را به هم گره بزنیم به امید پسفردای فکستنی ...
این ملت جنگ زده ، حالا رفاه طلب شده و تجمل گرا . چشم و هم چشمی بیداد میکند ، زن و مرد از صبح خروس خوان تا بوق سگ می دویم تا سربرج تومنی صنار ذخیره کنیم برای خريد محصول محیرالعقول جدید: یخچال دو درب ، مایکرویو ، فرش ، ماشین، موبایل و ... نمیدانم دیوان شمس را کجا گذاشتهام شاید زیر دفترچه اقساط بانکیام خاک میخورد . آنقدر قسط بانکی دارم که یک حسابدار حرفه ای برای محاسباتم لازم است .
زندگی آن قدر قره قاطی شده که نگو ، تا دیروز بحث انرژی هستهای بود و عوامالناس کلهم شده بودیم یک پا شیمیدان ؛ آب سنگین، رادیواکتیو ، هسته هلیم ، سانتریفوژ ، اتم غنی شده و قس علیهذا همه ورد زبانها و نقل محافل ... باز خدا به این پرزیدنت پوتین خیر دهد که محموله هستهای را فرستاد و آن جرج بوش ذلیل مرده را کنف کرد و ما متمدنتر شدیم ... و شب از تلویزیون آقای کارشناس با آب و تاب و تمجید ، هورا می کشد و بعد نمودار مسخره تورم را نشان می دهد که روز به روز در حال رشد و ثبات هستیم و عنقریب همه چیز ارزان میشود به ثمن بخس ... ولی ما عوام فرنگ ندیده به حرف این کارشناس ترديد داریم و در فکر انتخابات هستیم تا یک ژانوالژان بیاید و کاری بکند و لاااقل قراردادهای نیم بند کاری را سر و سامان دهد تا کارگر با یک عمر سابقه کار نگران قوت لایموت فردایش نباشد .
طاها جان ! یک دفعه با خودت نگویی که بابا حالش گرفته و اراجیف میبافد که نه خدا شاهد است اینها قصه هر روز من و امثال من است در این برهوت ... اکثر همکارانم که خیر سر بابایشان اسم مهندس را هم یدک می کشند بعد از وقت اداری مسافرکشی می کنند و از صف بنزین و گاز می نالند و در به در وام جدید برای تبدیل به احسن ساختن لوازم زندگی جهت در آوردن چشم همسایه و اقربا ....
طاها جان ! به نظرم صدای زنگ ساعت وحشتناکترین و زمختترین آوایی است که هر صبح ساعت 45/5 شبه خواب و غفلت چند ساعتهام را پاره میکند و با عجله باید آماده شوم تا از سرویس جا نمانم والا این روزها آژانسها ناز و کرشمه دارند برای مسیرهای طولانی به بهانه کمبود بنزین ... و بعد به اداره میرسیم و مثلا کار میکنیم یا همان کاغذ بازی و افه آمدن و حرکات منورالفکر از این دست .
قصه کار کردن ما ایرانی جماعت هم اظهر من الشمس است و می گذارم برای بعد ، اگر دل و دماغ و عمری بود . فعلا تا این جا کافی است ولی زیاد نگران نباش زندگی به این منوال می گذرد و به قول آن شاعر حال همه ما خوب است اما تو باور مکن ...
پدرت ـ عصر پنجشنبه
چهارم بهمن ماه ۸۶
پ ن : مطلب فوق به تاریخ ۱۱/۱۱/۸۶ در روزنامه سرخاب نیز چاپ شده است .

